حكيم ابوالقاسم فردوسى

1184

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سران بزرگان توران زمين * چنان هم درفش سواران چين بفرمود تا بر ستور نوند * به زودى بر شاه ايران برند اسيران و آن خواسته هرچ بود * همى داشت اندر هرى نابسود بدان تا چه فرمان دهد شهريار * فرستاد با سر فراوان سوار همان تا بود نيز دستور شاه * سوى جنگ پرموده بردن سپاه ستور نوند اندر آمد ز جاى * بپيش سواران يكى رهنماى و زان روى تركان همه برهنه * برفتند بىساز و اسب و بنه رسيدند يك سر بتوران زمين * سواران ترك و دليران چين چو آمد بپرموده زان آگهى * بينداخت از سر كلاه مهى خروشى برآمد ز تركان بزار * بران مهتران تلخ شد روزگار همه سر پر از گرد و ديده پر آب * كسى را نبد خورد و آرام و خواب ازان پس گوانرا بر خويش خواند * بمژگان همى خون دل برفشاند بپرسيد كز لشكر بىشمار * كه در رزم جستن نكردند كار چنين داد پاسخ ورا رهنمون * كه ما داشتيم آن سپه را زبون چو بهرام جنگى بهنگام كار * نبيند كس اندر جهان يك سوار ز رستم فزونست هنگام جنگ * دليران نگيرند پيشش درنگ نبد لشكرش را ز ما صد يكى * نخست از دليران ما كودكى جهاندار يزدان ورا بر كشيد * ازين بيش گويم نبايد شنيد چو پرموده بشنيد گفتار اوى * پر انديشه گشتش دل از كار اوى بجوشيد و رخسارگان كرد زرد * به درد دل آهنگ آورد كرد سپه بودش از جنگيان صد هزار * همه نامدار از در كارزار ز خرگاه لشكر بهامون كشيد * به نزديكى رود جيحون كشيد و زان پس كجا نامهء پهلوان * بيامد بر شاه روشن روان نشسته جهاندار با موبدان * همى گفت كاى نامور بخردان دو هفته بدين بارگاه مهى * نيامد ز بهرام هيچ آگهى چه گوييد ازين پس چه شايد بدن * ببايد بدين داستانها زدن همانگه كه گفت اين سخن شهريار * بيامد ز درگاه سالار بار شهنشاه را زان سخن مژده داد * كه جاويد بادا جهاندار شاد كه بهرام بر ساوه پيروز گشت * برزم اندرون گيتى افروز گشت سبك مرد بهرام را پيش خواند * و زان نامدارانش برتر نشاند فرستاده گفت اى سرافراز شاه * بكام تو شد كام آن رزمگاه انوشه بدى شاد و رامش پذير * كه بخت بدانديش تو گشت پير سر ساوه شاهست و كهتر پسر * كه فغفور خوانديش ويرا پدر زده بر سر نيزه‌ها بر درست * همه شهر نظارهء آن سرست شهنشاه بشنيد بر پاى خاست * به زودى خم آورد بالاى راست همى بود بر پيش يزدان بپاى * همى گفت كاى داور رهنماى بدانديش ما را تو كردى تباه * تويى آفرينندهء هور و ماه